شنبه بیست و چهارم دی 1390
یشگیری بهتر از درمان
فکر نکنم کسی تو شهر بزرگ تهران زندگی کنه و تا حالا این ماشینها و خواهر برادرای گشت ارشاد رو ندیده باشه. همه این ماشینها و گروهها هم همیشه در میادین و خیابونهای شلوغ و پر رفت و آمد مستقر هستند. و البته همه هم نگران تارهای موی هویدا و مانتو شلوار نامناسب خانوما و تبرج کردنشون هستند. و گاهی هم به نوع پوشش آقایون و نوع راه رفتنشون و ... گیر میدند.
حالا بیایم صفحه حوادث روزنامه ها رو باز کنیم ... چی میبینیم؟ یه عالمه جرم و جنایت و کشت و کشتار و تجاوز و تعدی! البته من میپذیرم که در یک شهر شلوغ و بی در و پیکر با آمار مهاجرت بالا از اطراف و اکناف؛ حتما آمار جرم و جنایت هم بالا میره. ولی این هم یه واقعیته که اگه این ماشینها و گروههای گشت ارشاد به جای مستقر شدن در جاهای شلوغ که بزرگترین جرم محتمل در اونا بیحجابی و بدحجابیه برند جاهای دنج و ساکت شهر و در سورخ سمبهها و زوایای تاریک این شهر مستقر شند که همه جرم و تعرض و دزدی و کیفزنی و تجاوز به افراد جامعه اعم از زن و مرد در اونجاها رخ میده اونوقت شاید این آمار تا یه حدی پایین بیاد. من به این می گم یه روش پیشگیرانه و حتما که پیشگیرانهتر از اون آموزش همگانی و بهبود سلامت روان و ارتقای سطح فرهنگی جامعه است که قطعا با گروهها و گشتهای ارشاد میسر نمیشه.
ولی خوب تفکر من متفاوته با اون تفکری که باور داره بی حجابی و بدحجابی باعث فساد و تعرض و تجاوز به زنان و دختران میشه. و خوب شاید به همین دلیل هم هست که اونا با اتخاذ روش پیشگیری بهتر از درمان (!!!) میاند از بدحجابی جلوگیری کنند که یه موقع سایر افراد جامعه به دزدی و تخلف و تجاوز تحریک نشند! و خیلی مهم هم نیست که در همین زمانهایی که اونا دارند به جوانان مردم در میادین و خیابونای شلوغ تذکر میدند و اونا رو سوار ماشینهای ارشادگرانهشون میکنند در گوشه کنارای این شهر چه بلاهایی سر سایر جوونایی که در حال برگشتن از سر کار توسط دزدها یا بیماران روانی و جنسی غافلگیر میشند میاد که تا یه عمر اثر منفیاش رو نمیشه از روح و روان اونا پاک کرد. و این خواهران و برادران معظم کماکان مشغول پیشگیری قبل از درمان هستند!
پنجشنبه پانزدهم دی 1390
آسمانم آبی است
آسمانم آبی است
دیدگانم روشن
خسته از دیدن تاریکیها
چشم در راه درخشندگی و نور و امید
دل من وسعت دریا دارد
روح من
به بزرگی همان
سرزمینی که در آن زاده شدم
و بلندای همان سرو چمان خوشنام
وستواری همان کوه بلندقامت دیرین برجا ...ست
و به دلگرمی آن تاریخی
که به آن می بالم و می آموزم از آن
درس نیک زیستن و گفتن و اندیشیدن
من برآنم که رها گردم از این یاس و سیاهی که گریبانگیر است
و نگهدارنده
و دلم میخواهد
و وجودم هر آن
بی درنگ میجوید
آن رهی را که در آن
مملو از تاب و توان
می روی تا برسی به همان فردایی
که همه میبینند
همه میاندیشند
جمله باور دارند
که بهای رفتن و رسیدن به هدف
دین پرداختنی است
....
نه فقط میگویند از نبودنها و
رنج رفتن تا کی
و نه پروای به مقصد نرسیدن و دشواری راه
که همه سودای
رفتن و گام نهادن دارند
و نخواهند پرسید
که چرا "ما" برویم
به کجا آخر این راه رسد؟
چشمها را شستن
جور دیگر دیدن
دیدن خوبی ها
نیک اندیشیدن
خواستن، برخاستن
چشم امید به فردا داشتن
بیهراسی ز رهی ناهموار
ماندن در پای
همه ی سختیها
نا رمیدن ز انبوه نبایستنها
"همه" ... جای ... "من و خود"
توشه ماست که باید به تلاش
جمله برگیریم و
گام در راه نهیم
...
شنبه دوم مهر 1390
من اگر مرد بودم ...
من اگر یک مرد بودم بهم بر می خورد که در واگنهای مترو واگنی اختصاصی برای خانمها درست می کنند یا پارک ویژه خانمها که در اون مردها حق ورود ندارند می سازند (با این دلیل که اینجوری خانمها راحت تر می تونند تو اجتماع فعالیت و ورزش کنند و از گزند آسیبهای اجتماعی در امون باشند)؛ ولی در عین حال از خودم می پرسیدم چرا حتی دختران و زنانی که اصلا با مبنای ایده جداسازی هم مخالفند حتی در شرایطی که واگن خانمها پرتر از واگن آقایونه تمایل دارند در واگن خانمها سوار شند و یا وقتی زن ها در تاکسی کنار من می نشینند بدون اینکه بدونند من قصد آزار یا اذیت دارم یا نه از همون ابتدا خودشون رو کنار می کشند و در کنجی ترین نقطه تاکسی و وسیله نقلیه عمومی قرار می دند ....
من اگر مرد بودم از خودم می پرسیدم که چرا من یا بعضی از هم جنسای من هر روز صدها تخلف ترافیکی و تصادف رو تو خیابون می بینیم و وقتی راننده متخلف مرده انگار نه انگار؛ ولی تا چشممون به یه زن می افته که داره رانندگی می کنه اگر حتی خلاف نکنه و قانونمند هم حرکت کنه نیشخندی به لب میاریم چه برسه اگه یه تخلفی هم انجام بده که اونموقع فوری بهش میگیم ببین خانم این ماشین لباسشوئی نیست وسیله نقلیه است و ذوق هم می کنیم که چه تیکه با مزه و با مسمایی به طرف انداختیم.
من اگر مرد بودم از خودم می پرسیدم چرا من یا یعضی از همکارام حاضر بودیم با سه چهار تا رئیس قبلیمون که مرد بودند ولی سواد و توانایی و قابلیت هاشون به مراتب کمتر از رئیس فعلیمونه؛ که زنه؛ به راحتی کنار بیاییم ولی حالا با وجودیکه این رئیس پرکارتر و تواناتره یه جورایی حرصمونو در می آره و مارو به مقاومت وادار می کنه
من اگر مرد بودم از خودم می پرسیدم که در توانمندیهای من و تحصیلاتم و خونه و زندگی که دارم و بچه هایی که بزرگ کردم که هر کدومشون برای خودشون یلی هستند چه کسی غیر از خودم نقش داشته.
من اگر مرد بودم یه نگاه به دخترم می انداختم که پس از تموم شدن تحصیلاتش با پشتکار فراوون و زحمت مضاعف در این جامعه داره گلیم خودشو از آب می کشه بیرون و تازه دست خانواده اش رو هم می گیره و اونوقت از خودم می پرسیدم نکنه زنا و دخترای دیگه توی جامعه ام هم همینطور هستند. پس چرا نگاه من به اونا همیشه یه نگاه از بالا به پایینه.
من اگه مرد بودم از خودم می پرسیدم چه کسی به برخی از زنان جامعه ام یاد داده که زن یعنی زیبایی و لوازم آرایش و طلا و جواهر و بس! از خودم می پرسیدم که مگر این خود من نیست که از زن چنین انتظاری دارم و تنها زنان اینگونه را زن می پندارم و اگر جز این باشد زن را مرد می نامم.
و من که زنم موندم که چرا این سوالات به ذهن برخی از مردان جامعه من خطور نمی کنه و اگر هم می کنه چرا به راحتی از کنار اون می گذرند و ....
سه شنبه هشتم شهریور 1390
هیلا را باید شلاق زد (مسعود بهنود)
حکم را شنیده اید آیا. حکم هیلا صدیقی را. نه ماه حبس. قاضی پیرعباسی به شاعر جوان ما ستم کرد و پنج سال تعلیق داد و حکمی چنین متین و گویا را به تعویق انداخت. هم ستم به شاعر محکوم کرد و هم به جوانانی که قرارست با این حکم ها دریابند با کدام عدل سروکار دارند و بدانند که در دل بی رحم آن فرشته چشم بسته عشق نیست. برای عدالتخانه نظامی مدعی انقلاب فرهنگی و منادی عدل در جهان، کدام کار واجب تر از حبس شاعری جوان.
باید شلاق زدش شاعر را. بایدش به بند کشید ورنه خدای ناکرده باید مختلس و مفسد هزار میلیاردی به بند کشیده می شد، ورنه خدای ناکرده باید جاعلان و دروغزنان و آنان که مردمی سرفراز را به این روز انداخته اند بندی می شدند که مبادا آن روز.
قاضی باید در حکم می نوشت برای هر بیت شعری که شاعر سروده، باید هر صبح شلاقی بخورد شاعر، روزی یک ضربه. تا قاضی وارد عرصه تاریخ شود و جای آنان بنشیند که مسعود سعد را به حصارنای فرستادند و آنان که دهان فرخی یزدی دوختند، امانش دادند و جانش گرفتند. تا شایسته جانشینی کسانی باشد که برای کشتن میرزاده عشقی و ملک الشعرای بهار تیرانداز فرستادند.
قاضیانی که این روزها و این ماه ها جوانان این دیار را – وقتی نحیف و رنگ پریده از بازداشتگاه هائی مانند کهریزک به دادخانه فراخوانده می شوند، دست و پا در بند و زنجیر – محکوم می کنند تا کلاس و درس بگذارند و همبند بدکاران شوند، قاضیانی که شاعران را مستحق حبس می دانند آیا شب ها در سوله کهریزک می خوابند و از جهان بی خبرند. اینان جوانان مسلمان منطقه را "ارحل" گویان در خیابان های قاهره و بن غازی و دمشق نمی بینند. اینان از جان جوانان نجیب ما که چشم به اصلاح دوخته اند چه می خواهند.
باید هیلا را روزی یک شلاق زد که مولانا فرمود جان من است این، هی بزنیدش. و با هر شلاق باید عسس ها، اتهام شاعر جوان ما را فریاد کنند تا خلق را خبر شود و فراموش کس نشود که این طایفه ثناگوی تبرند و عشق تبر از سرشان به در نمی شود. اتهام شاعر جوان ما، اتهام بزرگ و غیرقابل بخشایش او چیزی جز این نیست که در زمینی زاده شده که در آن شاعر را محکوم می دانند. او را باید شلاق زد تا دیگر از عشق به سرزمینی نگوید که در آن دزد و بی سواد و دروغزن بر صدر می نشیند. او باید با شلاق بهای آن را بپردازد که به دورانی زاده شده که قرار بر انقلاب فرهنگی بود و قرار بر صدرنشینی اهل فضل ادب، اما دریغا، آن چندان که بر خرقدرت سوار آمدند همه دفترها به آب شسته شد و آن همه شعر و روایت، مضحکه شد و دیوان شاعران تنها به کار تظاهر در مقابل دوربین های تلویزیون آمد. کتابخانه با کتاب های زرکوب تنها برای پوشاندن خشونت در پشت صحنه، دکور نطق های مطنطن در وصف محبت و وحدت و ایمان.
راست گفته است شیخ انصاریان، باید پاکدامنان و پاکدستان از خیل اهل علم از مردم عذر بخواهند، و حلالی بطلبند از باب آن چه وعده دادند و اینک مارها از آستین به در آورده اند. هیلا صدیقی را باید شلاق زد چون در شهری زاده شد و در شهری هوای شاعری کرد که قاضیش شعر نمی داند. عدالتخانه اش وصل به گذرعاشقان نیست، نبش دوستاقخانه حاکم است. و برای رسیدن به آن باید از بازار رمالی و دروغزنی گذشت. چرا که رونق از آن بازار می گیرند.
اما نویدتان دهم که روزگار چنین نمی ماند، نه دور و نه دیر، جوانان ما غزل خوانان و غزل گویان هم مجلس را از متملقان پاک خواهند کرد و هم دیوان را از دزدان، واعظان پاکدامن را به منبر خواهند نشاند و شان دین و حرمت شعر و وزن عدل را به آنان باز خواهند گرداند. اگر جز این شود باید کتاب را به آب اشک شست و از ایمان توبه کرد، باید دیوان حافظ و مثنوی را به آتش کشاند. یعنی همه آن چه واعظان بر منبر گفتند همه تزویر بود؟.
نویدتان دهم که روزی این همه احکام که به برگ کینه نوشته اند، به فتوای عقل و عشق لغو خواهد شد. آن قاضی را که چنین ظلمی بر شهر روا داشته محکوم خواهیم کرد تا 26 سال، به تعداد سال های عمر هیلا، دیگر شعر نخواند و دیگر نامی از زهرا اطهر نبرد، حتی در نهان، سخن از خطبه زینب نگوید. قاضی در دادگاه ویژه بازبینی احکام جهول محکوم می شود به زندگی در خانه خود اما بی کتاب خدا و بی هیچ دیوان شعری.
در آن روز از قاضی پیرعباسی پرسیده خواهد شد آیا می دانست چه کس را به حبس می فرستد و باز هم چنین حکم نوشت. و این در برابر چشمان خلق پرسیده می شود.همان جا باید قاضی شهر شاعران بگوید که به کدام آئین و مکتب است، از کجا درس گرفته، از کدام معلم، از کدام کتاب آموخته چنین بازی تلخی با عدالت و عدالتخانه. در ماه رمضان این قاضی باید بگوید آیا از رمز ایمان چیزی شنیده است.
قاضی پیرعباسی با انشاد حکمی چنین عادلانه در حق شاعر جوان ندانسته به شاعران پیام می فرستد تملق بگوئید، مدیحه بسازید، خارمغیلان را حریر بخوانید، قاتلان را فرشتگان کنید، از کلام خدا شهادت ناکرده بگیرید. زمینیان را آسمانی خطاب کنید. چکار دارید به سخن مردم، در زمانی که خوابزدگان حکومت دارند. چکار دارید شعر بسرائید از خواب خوش بیدارشان کنید. به جای این قصیده ای با ردیف ریا و تزویر بسرائید تا صله تان برسد سکه سکه، خلعتتان برسد هزار هزار، در جعبه جادو نشانتان کنند احسنت گو و آفرین شنو بارگاه.
قاضی با انشاد حکم نه ماه حبس برای هیلا صدیقی به او می گوید مگر ندیدی دکتر مصطفی بادکوبه ای را که این راه را سالیان پیش رفت و روزها بود که شهادتین را ادا می کرد تا پا از خانه بیرون نهد، اینک در هواخوری اوین با محبوسان قدم می زند و مگر ندیدی رهایش کردیم چون زندانیان داشتند از راه به در می شدند.
اما تو هیلا، تو جان فروغی همان که دست هایش را در باغچه کاشت، تو سبز شده ای و حالا چشم سیمین بانوی غزلی که دیگر نور از چشمانش رفته است. به همین جوانی شایسته فردائی. به همین نازک خیالی. مبارکت باد این حکم.
قاضی حکم شاعر، نمی داند اگر شاعران جوان ما که هزارانند، و او را از آنان خبر نیست چون در بارعام ها نیستند، سکه نمی گیرند، صله نمی پذیرند، زینت المجالس نیستند، هر یک قطعه ای در مدح این حکم و صادر کننده اش بسرائند و به بال کبوترهای قاصد دنیای مجازی بسپارند، با همه صعوبت وزن پیرعباسی، آن گاه این نام دیگر از ذهن ها به در نخواهد شد و در تاریخ ادب این ملک خواهد ماند. قاضی مجال شعر ندارد لابد وگرنه معنای این سخن مدرس را که به ملک الشعرا گفت من باج به شغال نمی دهم اما یک جوری زبان این رفیقت را ببند. مقصودش عشقی جوان بود. و تازه این مدرس بود. و تنها عشقی و ایرج میرزا نامش برده بودند، چه رسد به آن ها که قصه ظلمشان همه گیر است.
باری خواستم بگویم: جناب قاضی به احتیاط قدم نه که آبگینه شکستی.
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
واژه نامه
سوریه: فتنه انگلیسی
یمن: راهپیمایی مردم در جهت تعیین سرنوشت
تظاهرات ایران: آشوبگری عده ای در جهت براندازی نظام
سقوط بورس غرب: انتهای دنیا
تورم ۱۵ درصد ایران: تخیل و توهم
آب بازی در پارک: انحطاط اخلاقی
هجوم اراذل به خانه مردم و تجاوز دسته جمعی: انجطاط اخلاقی صاحب خانه و مدعوین
کاهش محبوبیت اوباما در نظرستجی: افتضاح سیاست های وی
کاهش محبوبیت احمدی نژاد در همین نظرسنجی: نظرسنجی صوری و ساختگی
.....
سه شنبه چهارم مرداد 1390
سوال
به راستی مشکل کجاست؟ تعداد مامورین انتظامی کم است یا در تعریف وظایف آنها اشکالاتی وجود دارد یا بیراهه ها باز شده است دقیقا برای اینکه راههای اصلی و ضروری بسته بماند.
سه شنبه دوم فروردین 1390
دنیای سیاستمدارها و ما
بالاخره ما نفهمیدیم که امریکا و غرب اگه مداخله کنند خوبه یا اگه نکنند؟ همینطور که نفهمیدیم که چرا بعضی از این غربی ها مداخله رو فقط مداخله نظامی می دونند و بعضی وقتا کشتن بشرا رو برای حفظ حقوقشون روا؟ و باز هم نفهمیدیم که چرا هرجا مخالفی از غرب و امریکا حتی یکی دونفر هم هست حتما مصاحبه گر های صدا و سیمای ما پای ثابت خبرنگارا هستند؟ و البته که نفهمیدیم که چرا در مخالفت های با دولت ایران اثری از مصاحبه گر های خارجی نیست؟ و خوب نفهمیدیم که چرا این اروپا و امریکا در مورد برخی مسائل به خوبی متفق القولند و سریع و در برخی موارد نه؟ و اصلا هم نفهمیدیم که حقوق بشر تا کجا حقوق بشره و از کجا به بعد دیگه نیست؟ و راستشو بخواهید من یکی که نفهمیدم ما تو ایران طرف کی هستیم و اونا تو امریکا و اروپا طرف کیند؟ و خوب این هم از نفهمیده های ماست که ما و عربها و شیعه و سنی برادر و دوستند یا دشمن؟ و باز هم سوالی در ذهن کند ماست که رهبر مسلمونای دنیا کیه؟ کدوماشون؟ و نیز هنوز نفهمیدیم که اتحادیه عرب این وسط کجاست و از کی طرفداری می کنه؟ آهان راستی اینم نفهمیدیم که رادیو ها و تلویزیون های بیگانه در چه صورت مداخله گر و طرفدار فتنه گرها هستند؟ مثلا ما نمی دونیم که در دوره انقلاب که ما به دلیل سانسور دولتی همش گوش به رادیو بی بی سی داده بودیم و اخبار انقلاب رو از اونجا می گرفتیم مفهومش این بود که انقلاب ما یا خود ما به انگلیس وصل بودیم؟ و تازه اینم نفهمیدیم که این انقلاب ها شورشه یا بیداری و اآیا القاعده و غرب اونا رو هدایت می کنند یا اثر انقلاب ماست که به اونا رسیده؟ و اینکه آیا انقلابیون دیکتاتور ها رو دوست دارند و بهشون عشق می ورزند و از سر عشق به فریاد و اسلحه پناه می برند یا اینکه از اونا متنفرند؟! بابا اینقدر کارای سخت و پیچیده نکنید و حرفای صد من یه غاز نزنید تا ما هم بفهمیم در این دنیای سیاست و آتیش و جنگ و انقلاب چی می گذره! اصلا ببینم شما خودتون می فهمید چی می خواهید و جی می گید؟
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389
داره میاد!
داره میاد .... صدای پاش و نشونه هاش یکی یکی رسیده و خبر از اومدن خیلی زودش داده ... چند ساعت دیگه از راه می رسه و چشم همه رو به جمالش منور می کنه. بهارو میگم. همون که الان دیگه همه منتظرشیم. همون که به یمن اومدنش خیلی از کارایی رو که در طول سال می کنیم دیگه انجام نمی دیم. همون که خیلی از عادات ناپسندمون رو به خاطرش کنار می گذاریم حتی برای چند روز. همون که با حس نشونه های حضورش دیگه از ترافیک سرسام آور شهرمون که در این روزای نزدیک حضورش شدیدتر هم شده دیگه عصبی نمی شیم و عنان اختیار از دست نمی دیم. همون که به خاطر عزیز بودنش حسابی دست و دلباز می شیم و هر چی داریم و نداریم خرج می کنیم. همون که دیگه وقتی داره میاد اگه هزاران آدم هم دور و برمون بلولند و توی یه مغازه مجبور شیم ساعت یا حتی ساعت ها منتظر بایستیم صبرشو داریم. همون که سعی می کنیم تا قبل از رسیدنش گردو غبارهای دل و جسم و خونه وکوچه و خیابونمون رو بزداییم. همون که شهرداریمون هم در روز به جای یکبار چندین بار میاد و زباله های مردمو از سطح شهر می بره که ظاهر بیرونی شهر هم مثل خونه های ما برق بزنه و تمیز بشه.
همون که با اومدنش به سردیها و تاریکی ها پایان می ده و دلا رو به هم نزدیک می کنه. همون که هیجان و ولوله به پا می کنه. همون که بچه ها مدام بهش فکر می کنند و دلای کوپکشون از شوق اومدنش و عیدی گرفتن به بهانه اش می تپه و اروم و قرار نداره. همون که بزرگترا به خاطرش به کوچیکترا عیدی می دند و به دیدن بزرگتراشون می رند و برای رفتگانشون خیرات می دند و اینجوری اونا رو یاد می کنند. همون که در اولین لحظه حضورش همه افراد یک خانواده دور هم جمع می شند و به هم تبریک می گند و حضورش رو با هم جشن می گیرند.
و خلاصه همون که سبزه و با خودش سبزی و تازگی و زیبایی میاره. و من خوشحالم که یکبار دیگه اومدن بهارو حس می کنم و از دیدن زیبایی هاش لذت می برم و دلم تب و تاب اومدنش رو داره و عیدی می خرم و عیدی می گیرم و در کنار عزیزانم اومدنش رو جشن می گیرم و .... ولی کاشکی که همه اونایی که دوستشون داریم و دوستمون دارند و همه هموطنانمون که با این مراسم و این حس ها رشد کردند و می دونند که من الان از چی حرف می زنم هم در این شادی حضور داشتند.
و کاشکی در سال جدید بهار طبیعت، پیام آور بهار اجتماعی و سیاسی مملکتمون هم باشه و نوید از تموم شدن همه چیزایی بده که چند سالیه به انواع مختلف داره آزارمون می ده. کاشکی همه مون بدونیم که برای رسیدن بهار های دیگه هم همینطور باید زحمت بکشیم و هزینه کنیم. باید همین اندازه و حتی بیشتر انگیزه داشته باشیم. باید مسئولیت بپذیریم و مسئولیت خودمون رو به دیگران واگذار نکنیم. کاشکی همه مون بدونیم و بفهمیم که سرزمینمون مال همه مونه و تنها با خواست ما یعنی همین همه است که می تونه رشد کنه و از شر نباید ها خلاص شه.
من امسال هم در لحظه نو شدن سال، آرزوهای خرد و کلان خودمو دارم ولی می دونم که هیچ آرزویی بدون همت و تلاش و هزینه محقق نمیشه و هر چی این آرزو بزرگتر باشه عزم و همت و هزینه بیشتری می طلبه. بیایید همراه شیم و با هم آرزو کنیم و با هم برای تحققش بکوشیم.
بهار دوباره زمین و نوروز دیرینه این سرزمین، فرخنده و سال نودتان بهارگونه پر از تازگی و زیبایی باد. و به امید اندیشه ها و کردارهای نیک تر و سبزتر همه هموطنانمان در سالهای پیش رو.
چهارشنبه هجدهم اسفند 1389
و دوباره روز جهانی زن
ولی از همه اینها گذشته، همه این مردان نیز خود به نوعی قربانی قوانین احمقانه یک جامعه مردسالار چند هزارساله هستند و راه درازی پیمودنی است در جهت زدودن سایه های خشم و خشونت این مردسالاری دیرینه از همه جوامع حتی از آنانی که خود را طلایه دار اعتلای حقوق زن می دانند و وضعیت زنانشان کماکان با مردانشان بسیار متفاوت است چه رسد به جوامعی که آب و رنگ دیکتاتوری قرنهای متوالی نازیبایی چهره خشن مردسالارانه شان را فزونی بخشیده است. و در این راه دراز گرچه زنان و مردان می توانند یکسان سهم بردارند ولی شاید به دلیل "زن" بودن زنان، بتوان نقش و اهمیت آنان را پررنگ تر برشمرد.
چهارشنبه یازدهم اسفند 1389
دیگر چه می خواهید؟!
حالا درسته که فقط ۱۵۰ نفر فتنه گر وجود داره ولی باید آفرین گفت به این نظام مسئول و تامین کننده امنیت مردم که در ازای حتی ۱۵۰ نفر مخالف خوان هم این همه هزینه می کنه که مبادا اثر فتنه اون ۱۵۰ تا به مردم فهیم و با شعور و شهیدپرور و همیشه در صحنه آسیبی حتی جزئی برسونه. دیگه چی می خواهید از جون این دولت و نظام خدمتگزار؟!
